.: پــ رسـ ـتـش در بــیـ نـیــ ازی :.

یــــــ ک پنجــــــ ره بــــــ رای مــــــ ن کافیـــــ ستـــ..

 
آدم‌ هایی‌ که شما را ترک می‌‌ کنند

غریبه‌ هایی‌ هستند که یک روز با شما آشنا می شوند

با افکار شما

با حرف‌ های شما

با دست‌ های شما

با تخت خواب شما

با رویا‌های شما

با تک‌ تک‌ لحظه‌ های شما ...

یک روز ناگهان حوصله‌ شان سر می رود

دلشان را

و دست‌ ها‌یشان را

و حرف‌ هایشان را

و خوابشان را

پس می گیرند

و غریبه‌ هایی‌ می شوند

با خاطراتی که پر می‌‌ کنند

افکارتان را

دست‌ هایتان را

خواب‌ هایتان را

رویاها

و تک تک‌ لحظه‌ هایتان را ...

یک روز ناگهان حوصله ی شما سر می رود

غریبه‌ ای می شوید که خودش را ترک می‌ کند ...


.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 0:29 قبل از ظهر |

زندگی‌ مثل گوزنی است

که فکر می‌کند تو درختی هستی‌

که شاخ‌هایش را باید با تنه ی تو تیز کند

...

اینجا ، آدم‌ها و گوزن ها با هم می‌‌میرند..




http://s4.picofile.com/file/7862723759/557060_563267023729811_821251046_n.jpg








.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |جمعه چهارم مرداد 1392 | 0:56 قبل از ظهر |

http://s4.picofile.com/file/7753014836/9361_489599294441293_792379122_n.jpg
و کاش هرگز ندانی

هوا چه بارانی است

نفس چه سنگین

و کوچه‌ها چه بی‌ حادثه اند

و خانه زندانی

که پشتِ زنگار پنجره اش

انتظار ماسیده..






.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 | 7:28 بعد از ظهر |


http://s2.picofile.com/file/7643939351/184765_441686302565926_253397770_n.jpg

کسی‌ چه می‌داند ؟

شاید فردا روزی یکی‌ شعر‌هایِ مرا برایت خواند
و آنروز
آنروزِ خوب
خواهی‌ فهمید
چقدر دوستت داشت
چقدر دل‌ بسته
چقدر وابسته بود

خواهی‌ فهمید کاری نمی‌توان کرد با هزاران سوالِ بی‌ جواب
جز انتظار ... فقط انتظار ... انتظار
خواهی‌ فهمید زمان عشق را کم نمی کند
زمان طاقتِ آدم را کم می‌کند

یکی‌ شعر‌هایِ مرا برایت می‌خواند
و تو خواهی‌ فهمید هرگز برای بازگشت
برایِ دوست داشتن
برایِ دوباره عاشق شدن دیر نیست

برمی گردی
و یکی از شعر‌های مرا برایش می خوانی‌




.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 5:0 بعد از ظهر |


http://s2.picofile.com/file/7641049137/397453_451132778287945_520832662_n.jpg


این روز‌ها گویا خسته ای
موهای سیاهت را کوتاه کرده ای
نمی‌ خندی
شعر نمی‌‌گویی
مرا به نام نمی‌خوانی
بهانه میگیری
آغوشم را نمی‌خواهی
صدایت میزنم
جز سکوت
کلامی‌ برایم نداری
با این حال هنوز بانوی منی
بانوی من
که موهای سیاهش را کوتاه کرده
نمی خندد
شعر نمی‌‌گوید
بهانه می‌‌گیرد
سکوت کرده
مرا
و نامم را
و آغوشم را
نمی‌ خواهد
بانوی من
که این روز‌ها فقط کمی‌ خسته است
( تقدیم به تمام مردانِ دنیا ، که بانوی خسته‌شان را هنوز دوست دارند)





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 11:44 قبل از ظهر |

 

به عشق ایمان دارم
به زندگی‌
به لذتِ بی‌ نهایتِ خوابِ صبح‌هایِ بهار
به سرخیِ یک انارِ ترکیده در دست‌هایِ کودکی
یا به صدای آوازِ دورِ یک باغبان
به طبیعت
به انگیزه ی یک برگ به آویختن
به تقدیرِ سبزِ یک درخت
به پیوستگیِ فصل ها
به تردیدِ دشت به باران
و به اعتقادِ راسخ قطره به دریا
من مثلِ یک کبوتر به آسمان و پرواز و به آفتاب ایمان دارم
به جریانِ آرام یک رودِ در آرزویِ تلاطم
و تلاطم یک روز
و به روز ایمان دارم
و افسوس
صد افسوس
به حالِ آن کسی‌ ، که مثلِ یک شکارچی
به تفنگ
و به مرگ
و به افتادن
و به شب
و به تاریکی‌ اعتقاد دارد

( روزگارِ بی‌ عشقی‌ ... یعنی‌ جنون ... یعنی‌ یک زندگی‌ پر از بویِ خون)


 

http://s2.picofile.com/file/7630504301/406152_146627488825170_1052625446_n.jpg





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |چهارشنبه چهارم بهمن 1391 | 2:47 بعد از ظهر |

طعم تلخ قهوه
پک‌های عمیق و با فاصله به سیگار
یک نگاه سرد و آرام ... خیره به خالی‌ پر از دود اتاق
و صفحه برفکی تلویزیون قدیمی‌ همراه با خشی خشی بم
...تکمیل میشود خواب آلودگی روز‌های من
... چقدر وقت دارم ... به هیچ چیز ... فکر نکنم

 http://img4up.com/up2/79811112531120084311.jpg

.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 12:6 بعد از ظهر |

شب بغض دارد
قلم بغض دارد
" من " ... بغض دارم
رفیقِ من بغض دارد
کودکم بغض دارد
دست‌هایِ مردِ همسایه بغض دارد
آشپز خانه ی مادرم بغض دارد
پشتِ لبخندِ " تو " بغض کمین دارد
جمعه ... هفته به هفته ... غروبش بغض دارد
کفر نیست ... ولی‌ انگار
خودِ خودِ خودِ خدا هم بغض دارد
آیندگان چه خواهند گفت ؟
وقتی‌ ببینند تمام شعر‌هایِ ما بغض دارند ؟


 http://img4up.com/up2/56655781201514419196.jpg

.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 12:1 بعد از ظهر |

زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست

 

 

زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
... بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست

 

 

زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست

 

 

زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست

 

 

زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد

 

 

عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد

 

 

زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش

 

 

که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد




.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 7:10 بعد از ظهر |

یک روزِ آفتابی را انتخاب کن
خودت را سریع به خانه برسان
راحت‌ترین مبلِ خانه را انتخاب کن
پرده‌ها را کنار بکش ( اتاق نباید تاریک باشد)
در زیباترین فنجانی که داری قهوه بریز
و در آرامش کامل
در روزِ روشن
بدور از استرس‌های خارج از خانه
تمام عکس‌هایش را پاره کن
تمام خاطراتش را یکی‌ یکی‌ دور بریز ( نیازی به مرورِ دوباره هم نیست)
تمامِ کلمات راست و دروغش را از ذهنت پاک کن ( در هر صورت فرقی‌ نمیکند)
بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباست را مرتب کن
مثلِ آدمی‌ که هیچ وقت عاشق نبوده
مثلِ آدمی‌ که همیشه تنها بوده
از خانه بزن بیرون
بگذار زندگی‌ یک نفسِ راحت بکشد


( بی‌ انصاف ... ببین آدم را وا میداری چه چیزهایی بنویسم ...)





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 7:10 بعد از ظهر |


تو نیستی‌
دل من
قد می‌‌کشد
قد می‌کشد
قد می‌‌کشد

به بلندا ا ا ا ا ی همین دیوار
قلب من
در این خانه ی پر سایه !!
کمتر بگو
آفتاب بیا
آفتاب بتاب
بگو
باران ببــــار
باران بــــــــــــــبار
باران ببـــــــــــــــــــــــار

(
تاریک باد خانه ی مردی ، که نمی‌‌جنگد برای زنی‌ که دوستش دارد )





http://img4up.com/up2/79500272095034495786.jpg




.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه ششم فروردین 1391 | 3:4 بعد از ظهر |

بانو!
فراموش کن‌ آدمک‌های برفی را
دل به گرمایِ دست‌هایِ من بده
به گمانم شهرِ سردِ شما
مردِ عاشق
به خود ندیده است
خدا حافظ یخبندان
خدا حافظ روز‌های بی‌ عشقی‌
خداحافظ بانو ی خسته ی من
مردِ شما
این بار
با بهار می‌‌آید...!



http://img4up.com/up2/72315705131348874889.jpg





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |یکشنبه ششم فروردین 1391 | 3:2 بعد از ظهر |


http://www.up98.org/upload/server1/02/c/x1zq8t07iyrblqgw1x8.jpg





نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند
...
آرامش عجیبی‌ دارد " مرگ "
... می‌ آید ... با خودش می‌‌برد
طوری که دیده نشود ... حلوا نوش جان می‌‌کند
شیون‌ها را به شوخی می‌گیرد ( خنده هم دارد البته)
گوشه اتاق کمین می‌‌کند ( مثلِ شرلوک هولمز)
سیگار پشتِ سیگار می‌‌کشد
آبها که از آسیاب افتاد
با آرامش می‌‌رود ... و دوباره ... می‌‌آید
....
کسانی‌ هستند ... که هرگز تکرار نمی‌ شوند
حرف‌هایی‌ هست ... که معنی‌‌شان را ... خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم ... خیلی‌ دیر...













.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |جمعه نوزدهم اسفند 1390 | 2:1 بعد از ظهر |

سه روز است که یکبند باریده
انگار گنجشک‌ها مرده اند
فکرش را بکن
به جای آوازِ پرنده
در گوشِ من
اسبی شیهه می‌‌کشد
من از شهوتِ یک بعد از ظهر خالی‌ شده ام
اینجا
این اتاق
این تخت
این خانه
هوسِ بودن را از من گرفته است
سه روز است که باریده
من و چشم‌های بی‌ انگیزه ی من
پر می‌‌شویم
از خیال
رویا
انتظار
حدس
حدس یک صدا
صدا ی پای کسی‌ که می‌‌آید
که حدس می‌‌زنم می‌‌آید
خش خش یک چتر
انتظارِ یک دست
یک آغوش
کسی‌ که در یک بعد از ظهر دل‌ گرفته
بعد از سه روز که یکبند باریده
هوس بودن با من را دارد
شاید ... شاید ... شاید ... گنجشک‌ها هنوز نمرده باشند
( سه چیز را برای هیچکس آرزو نمیکنم ... تنهایی‌ ... سه روزِ بارانی ... و این دو سوال ، میایی ؟؟ نمیایی؟؟)






.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 2:48 بعد از ظهر |

بانو بیدار شو!
یک پاکتِ سیگار بخریم
یک جعبه دستمال کاغذی
کمی‌ عرق سگی‌
برویم در خانه حسین پناهی را بزنیم
آنقدر شعر بخوانیم و گریه کنیم
تا عمو حسین از صرافتِ رگ‌هایش بیفتد
سرِ راه برگشتن
تیغ می‌خریم
من رگ لاله‌های باغچه را میزنم
تو تولدی دوباره را می‌‌نویسی
من زار می‌‌زنم
بانو !!!
هیچ زنی‌
در آستانه ی هیچ فصلِ سردی نیست
تو کنارِ یک پنجره
رو به باغِ همسایه
می‌خوابی
و در نگاه خاکستری من
جاودانه می‌‌شوی
( در سوگِ تو دریغ ، چشمِ زمان گریست )



.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 6:11 بعد از ظهر |

لالایی بخوانید

برای زنی‌ که کابوس‌های شبانه اش را پا به ماه است

شب‌های سیاه مست

تب دارند و تاریکی‌ و تنهایی‌

و بیدار خوابی‌

و بیدار خوابی‌

و بیدار خوابی‌


( تا به حال بختک افتاده به جانِ احساست؟؟)





http://www.up98.org/upload/server1/01/a/1jqkbsoj91wocwj6q1a.jpg












.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 4:19 بعد از ظهر |

خودت را سریع به خانه برسان
راحت‌ترین مبلِ خانه را انتخاب کن
پرده‌ها را کنار بکش ( اتاق نباید تاریک باشد)
در زیباترین فنجانی که داری قهوه بریز
و در آرامش کامل
در روزِ روشن
بدور از استرس‌های خارج از خانه
تمام عکس‌هایش را پاره کن
تمام خاطراتش را یکی‌ یکی‌ دور بریز ( نیازی به مرورِ دوباره هم نیست)
تمامِ کلمات راست و دروغش را از ذهنت پاک کن ( در هر صورت فرقی‌ نمیکند)
بعد با شکوهِ تمام چروکِ لباست را مرتب کن
مثلِ آدمی‌ که هیچ وقت عاشق نبوده
مثلِ آدمی‌ که همیشه تنها بوده
از خانه بزن بیرون
بگذار زندگی‌ یک نفسِ راحت بکشد


( بی‌ انصاف ... ببین آدم را وا میداری چه چیزهایی بنویسم ...)




http://www.up98.org/upload/server1/01/a/64goirb05x8uq5kyblro.jpg





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 4:1 بعد از ظهر |

می‌ گفت



به پهلو که می‌خوابم



دلم آغوش می‌خواهد



و



ملاقاتی



http://www.up98.org/upload/server1/01/z/o8n7fhzqb0ev8z9d1jxl.jpg




.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |شنبه یکم بهمن 1390 | 6:28 بعد از ظهر |

صبح انگار نمی‌خواهد بشود
شیشه‌های شراب و بوی گندِ زیرسیگاری و شتک باران پشت پنجره
و یاد تو
و یاد تو
یاد چشم‌های تو
دست به یکی‌ کرده اید برای مضحکه کسی‌ که پوستش از انزوا ترک می‌خورد
حواست نیست
من با چشمانی که کنار تختِ خواب تو جا گذشتم
دنیا را دیده بودم
....
یک سالِ دیگر سالگردمان را تنهایی‌ جشن گرفتم
و تو .... حواست نیست



http://www.up98.org/upload/server1/01/z/33vn6lo6mkvsgeja7r0.jpg





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |جمعه بیست و سوم دی 1390 | 1:42 بعد از ظهر |

روزی که ترکش می‌‌کنی‌
پاکت سیگارت را بردار
فندک ( که لازم نباشد از کسی‌ آتش بخواهی)
شالِ گردنش ( آغشته به بویِ لعنتی اش)
چتر ... لازم نیست
دفتر خاطراتت ( بردار ، فندک هم داری خو و و و و و ب گرمت می‌‌کند)
هر چه قرصِ خواب در کشوی آشپز خانه داری
و یک شیشه ی پر ، از بهترین عرقی که در زیرزمین قایم کرده ای
کفش‌هایت را بپوش
و برای همیشه
برو
....
پشتِ جلدش نوشته : مصرفِ داروهای خواب آور همراه با الکل احتمال ایست قلبی - تنفسی را بالا میبرد
جایِ من اگر باشی‌ میگویی
به جهنم
اعتماد هم احتمالِ خیانت را بالا می‌‌برد
...


.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 | 12:4 بعد از ظهر |

هراس ....


یعنی‌ ... من باشم


و ... تو باشی‌


و حرفی‌ برایِ گفتن .... نباشد




.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |شنبه هفدهم دی 1390 | 2:12 قبل از ظهر |

به چشمان هـــ رزه‌اش فـــ احشــــ ه ای بیش نیستم

ضعیفــــ ه‌ای که پا را از چهار چوبِ خانه ( از گلیمِ خود )

فراتر می‌‌گذارد

درس می‌‌خواند

هنر می‌‌شناسد

شعر می‌نویسد

تئاتر میرود

با دوستانش گاه گاهی‌ قهوه‌ای می‌‌خورد

سیاست می‌‌داند

بی‌ سیاستی می‌کند

.

.

از مرد‌های تازیانه به دست باکی نیست

آموخته ام

در سرزمینی که هر خانـــــ ه‌اش فاحشـــــ ه خانه است

جور دیگری باید " زن " بود ..






http://www.up98.org/upload/server1/01/z/y6wxqjyheva9bg0r8nk.jpg





.: پـ رسـ ـتـ و . پـ رنـ ده آبـ ـے :. |پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | 12:2 بعد از ظهر |